مرسالاری شمشير دو دَم(بخش دوم)

by

لینک بخش اول

برای روشن تر شدن بحث بد نیست به مثالهای ملموس تری پرداخته شود. تا کنون از خود سوال کرده اید که در یک رابطه کلیشه ای بین شما و یک زن آیا از این جایگاه سوژه و همواره سوژه خود راضی هستید؟ سوژه مطلق بودن یعنی مسئول مطلق بودن؛ یعنی به دلیل هر مشکلی رجوع کردن به خود؛ یعنی ساعت ها و روزها غرق در تفکر شدن برای کامیابی یا فرار از شکست در یک رابطه. یعنی سرزنش مطلق شما توسط خودتان و دیگران به دلیل شکست در یک رابطه. معمولا بزرگ شدن مفهوم انتزاعی «رابطه» فرای حضور سوبژکتیو دو فرد هم از عوارض همین نگاه است. وقتی فردیت طرف مقابل به عنوان پیش فرض نفی شده، شما همواره با رابطه طرفید. به همین دلیل، بر اساس تجارب خود در روابط قبلی -که به دلیل ثابت بودن دو مفهوم موضوعیت دار حاضر(شمای مذکر و رابطه به خودی خود) در نظرتان، تجاربی کمابیش یکسانند- دست به استقرا می زنید. از طرفی این ذهنیت پوزیتیویستی، پروسه شراکت جنسی شما با یک نفر را تبدیل به مشغولیت سنگین ذهنی فردی می کند؛ از طرف دیگر طرف مقابل شما هم که به هر حال به دلیل انسان بودن نمی تواند یک ابژه مطلق باشد، همیشه محاسبات شما را دچار اشکال کرده و فضاحت به بار می آید. باز هم بعد از شکست، کلیشه های ذهنی شما با نادیده گرفتن سوبژکتیویته طرف مقابل می تواند ابتدا موجب شوک و گیجی و در نهایت مسبّب اتلاف شدید زمان و انرژی برای برپا ساختن تئوری جدید و بی فایده دیگری شود. روزها و ماه ها و سالها درد خودکم بینی، حس ناتوانی روحی، دست و پا زدن در گِل و لای افکار و تحلیل های بیهوده، تنها و تنها به دلیل نقش غالب کلیشه ی «مرد منطبق بر سوژه» در ذهن به اصطلاح مردانه. ذهن مردانه در یک رابطه همیشه در خود به دنبال مشکل می گردد چرا که در ذهنیت مردانه اش نمی گنجد که یک رابطه نتیجه تاثیرگذاری مشترک دو نفر است. بسیار محتمل است جواب بسیاری از سوالهای زجرآور و مبهمی که برای مردان در رابطه ها پیش می آید، نه در خواستها، نیات، ذهنیات و رفتارهای خود، بلکه وابسته به نقش سوبژکتیو طرف مقابل در رابطه باشد. بسیاری از اوقات داستان بسیار مضحک می شود. ما مردان خودمان طرف را به موقعیتی هل می دهیم که ما را مسئول چیزهایی بداند که اصولا نمی توانیم در آنها دخالتی داشته باشیم:

روزهایی را فرض کنید (برای اکثر ما پیش آمده) که با طرف مقابل نشسته ایم و و او ناراحت است. یک بار اشاره می کنیم که مشکل چیست؟ جواب می شنویم که شخصی است و مایل نیست درباره اش حرف بزند. مدتی می گذرد و به لحظه جدا شدن نزدیک می شویم. چیزی درونت می خلد که باید کاری کنی؛ باید حرفی بزنی؛ باید اوضاع را تغییر دهی. کمی مسخره بازی می کنی؛ کمی سوال پیچ می کن؛ نمی خندد و از جواب دادن باز هم طفره می رود. دیگر خودت هم ناراحتی؛ نه فقط به دلیل همدردی طبیعی نوعدوستانه که نسبت به نزدیکانت تشدید می شود؛ بلکه به دلیل حس سنگین شکست… تو در نبردی شکست خورده ای که شاید اصولا نبرد تو نبوده؛ اما ناخودآگاهت زیر بار نمی رود. سوژه مطلق (یعنی تو) در ذهن دفرمه شده به صورت «خود سوژه بین مطلق» تنها فاعل جمع دو نفره شما است؛ اگر دردی باشد طبعا فاعل دیگری (مستقیم یا غیر مستقیم ) نمی شناسی که محتمل بدانی نقش موجبیت را بر عهده بگیرد. اگر سردی بینتان پیش آمده طبعا تو باید در جایی به عنوان تنها فاعل قابل تمیز، کلید آنرا زده باشی و نمی توانی جور دیگری تصور کنی. بعد از ختم رابطه، حتی سالها بعد در حین درگیری در رابطه ای دیگر قسمتی از ذهنت مشغول یافتن شواهد و مدارک برای کامل کردن زنجیره علت و معلولی بین شخص تو و شکست نهایی در رابطه های پیشین می ماند. در حالی که همه چیز به سادگی ممکن است به نمودهای فردیت طرف مقابلت مربوط باشد؛ به تظاهرات سوبژکتیو ذهن او. تو رنج اتقاقی را مدت ها با خود حمل می کنی، طعم شکست کاذبی کامت را تا دیرزمانی تلخ نگاه می دارد، که شاید به سادگی بتوان بر اساس عدم انطباق دو سوژه موضوع را تحلیل کرد و درد نکشید؛ اما نمی توانی اینگونه به مساله نگاه کنی چرا که بطور ناخودآگاه خود سوژه بینی آن هم بطور مطلق. این درد و سرزنش چیزی نیست که مختص به رابطه تو و خودت باشد. دیگران هم در امتداد نگاه تو، تو را مسئول می دانند؛ حتی طرف مقابل هرجا که ناخودآگاهش تشخیص دهد به راحتی او را به پشت دیوارهای از این لحاظ امن ابژیکتیویته (وقتی که پای انتقاد به میان می آید) می راند و تو می مانی در محاصره ی دیوارهای بلند خود سوژه بینی مطلق خود.

از زاویه ای دیگر، آیا می توان منکر این شد که هر سازوکار سوبژکتیوی نیاز به بازه های استراحت ابژکتیو دارد؟ آیا در رابطه روانی با جنس دیگر این نیاز با دوگانگی نقش ها قرار نیست تامین شود؟ تا فرد(مذکر) همواره و تا حد سوختن، ذهن پر مصرف خود را گوش به زنگ نگاه ندارد و این هشیاری بی وقفه او را تا مرز دیوانگی نبرد؟ پر واضح است که دنیای مردسالار ما اینگونه نیست. رابطه ای که قرار است از نظر روانی به ما پنالتی هایی(برای تامین هدف فراتری چون تولید مثل) بدهد، بر عکس آنچه ذهن انتظار دارد -یعنی توانی کمکی برای تدبیر با هدف بر آمدن از پس مسئولیت های انسانی- ، خود تبدیل می شود به یکی از بزرگترین موضوعات ذهن مذکر برای خرج کردن از کیسه توان سیاست ورزی ذهنی.

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

Advertisements

2 پاسخ to “مرسالاری شمشير دو دَم(بخش دوم)”

  1. سیاوش Says:

    من با کلیت نظرت موافقم ولی به شکل دیگه ای اینو بیان می کنم: در ایده آل نگاه مردسالارانه، شکل هستی به صورت مطلق در مرد حضور داره و زن نهایتاً می توانه هستی ای در معنای مردانگی پیدا کنه. یعنی نهایتاً با در خدمت مرد بودن، قسمتی از هستی مرد رو به خوش منتقل کنه و تعریفی از اون بشه. برای همین با این جملت کاملاً موافقم:
    «وقتی فردیت طرف مقابل به عنوان پیش فرض نفی شده، شما همواره با رابطه طرفید.»
    برداشت من با توجه به نگاهم اینه که زن، یک عینیت نیست؛ نهایتاً در هستی شکلی از یک رابطه است با عینیت خلل ناپذیری به نام مرد.

  2. مردسالاری شمشير دو دَم(بخش سوم) « مردان براي برابري جنسيتي Says:

    […] مردسالاری شمشير دو دَم(بخش سوم) لینک بخش اول […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: