Archive for the ‘یاداشت ها’ Category

شریک جرم آزادی(یادداشت های اعضای کمیته پسران برای امیر یعقوبعلی)

آگوست 26, 2008

امیر یعقوبعلی، عضو کمیته پسران کمپین یک میلیون امضا و فعال دانشجویی، تیر ماه سال گذشته هنگامی که به همراه سه تن دیگر از اعضای این کمیته مشغول جمع آوری امضا بود بازداشت شد. او نزدیک به یک ماه در بند 209 زندان اوین به سر برده و به قید وثیقه آزاد شد. در حالی که جمع آوری امضا مطابق هیچ یک از قوانین ایران جرم محسوب نمی شود او به یک سال حبس تعزیری محکوم شده است و چنان چه دادگاه تجدید نظر این حکم را تعدیل نکند امیر راهی زندان خواد شد.

آن چه می خوانید قطعه هایی است که اعضای کمیته پسران برای این مجرم و محکوم برابری خواه نوشته اند. اعضای این کمیته، همگی خود را شریک جرم امیر می دانند؛ شریک جرم آزادی و برابری.

من می شناسمش/ سیاوش خدایی

امیر را به درستی نمی شناسم. حتی این اواخر نیز فقط اندکی با او آشنا شدم. آنچه اهمیت دارد آشنایی ما نیست، مبارزه ای است که در آن حضور داریم. دلایل حضورمان -همانند سایر مردان- شاید “مردانگی” بیش از حدمان باشد. نمی دانم! شاید این دلیل حضور ما است. مبارزه ای بر علیه خود؟ نه! بلکه شاید مبارزه بر علیه آنچه “خود” نیست، آنچه تحمیل “دیگری” است بر خود. آنچه اینک نقض “من” است؛ انکار هر روزه ما است دردهای پشت این برتری های ظاهری است. این برتری برای چیست یا از چیست؟ شاید به درستی نمیدانم از چه یا برای چه؛ می دانم اما که رنج هایم در این برتری است. “منِ” درونم را به لجن کشیده است. از این جنبه امیر را میشناسم؛ میدانم که میشناسم.

انسان ماندنی است، شک نکن!/ مسعود شکوری

انسان از برای انسانیت به بند کشیده شد؛ هنگامه ای که در راه و مسیری انسانی گام می نهد به معنای اصیل انسانی انسانیت به خرج می دهد. انسانیتی که گاه موجب به بند کشیده شدن انسان شود اما در ادامه ی راهی انسانی برای سایر انسان های پویا در آن راه موثر باشد و امیر…امیر انسانی از همین انسان هاست. امیر که انسانیت خود را تا کنون که به حکمی ناانسانی به بند خواهد رفت هنوز به انسانی ترین شکل ممکن و با تایید انسانیت و راه انسانی حفظ کرده است. و چه تاییدی از این جاودان تر که انسان از برای انسانیت بکوشد و منکر آن نشود.ولو آنکه جبری را متحمل شود بس ناانسانی.

امیر… همواره خواهد ماند در تاریخ انسانیت.هیچ وقت و به هیچ گونه نمی توان انکارش کرد.شک نکن.

براي امير مردي كه حرف من را مي زند/محمد شوراب

نمي دانم امير يعقوب علي چه چيزي مي گويد؟ جز اين است نمي خواهد رنج خواهران و مادرانش را ببيند؟ مگر غير از اين است انسان را با انسان برابر مي خواهد؟ 30 روز انفرادي براي برابر خواهي او كافي نبود كه اينچنين يك سال به بندش خواهند كشيد؟ شايد تمام زندان ها ي دنيا در طول تاريخ نتواند انديشه امير محدود كند چون امير تنها نيست. كاري را كه امير هر روز و شب انجام مي دهد من و امثال من هم هر روز انجام مي دهند. اگر جمع آوري امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز جرم است و امير محكوم مي شود من هم بايد محكوم شوم؛ چون همانند امير هر روزم را با جمع آوري امضا به شب مي رسانم. حال امير اگر هم در بند شود انديشه برابر خواهي اش هيچ گاه از بين نمي رود چون كسي مانند من هميشه راهي كه امير رفته است را ادامه خواهد داد.

تصمیم آقای پلیس/علی عبدی

دوستانم به درستی از برابری خواهی امیر و نقشی که در مقام یک مرد در جنبش زنان ایفا می کند نوشته اند و جای حرفی برای من نگذاشته اند اما چیزی هست که مثل خوره روحم را می خورد و باید از آن بنویسم. کافی بود آن روز که درست یادم نیست بیستم بود یا بیست و چندم تیرماه پارسال، آقای پلیس در پارک اندیشه ی شریعتی به جای آن که سمت راست بپیچد سمت چپ پیچیده بود تا الآن جای من و امیر عوض می شد؛ کافی بود به جای آن که من بروم ضلع جنوبی پارک، امیر می رفت و من به جای امیر در ضلع شمالی پارک مشغول جمع کردن امضا می شدم تا آقای پلیس من را دستگیر می کرد و داستان چیز دیگری می شد. تصمیم آقای پلیس در آن لحظه که شاید در کسری از ثانیه گرفته شد تا این حد تأثیرگذار بود که امروز برای امیر و نه برای من، حکم یک سال حبس بریده اند. این یک واقعیتِ آزاردهنده است. در ایران، اراده ی یک پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ و تصمیمی که در آن لحظه می گیرد، می تواند در بازی سرنوشت یک ساله یا چند ساله ی یک شهروند تا این حد نقش بازی کند. البته که ما کمپینی ها باهم همبسته ایم و هر کجا و هر زمان که برای یکی از ما مشکلی پیش بیاید انگار که برای همه مان مشکل پیش آمده است و همه مان خود را شریک جُرم (!) - که البته به زعم از ما بهترین اتفاق افتاده است – می دانیم. امیر می داند که همه ی ما را کنار خود دارد. همه ی مجرمین کمپین را کنار خود دارد. مثل کاری که برای دلارام کردیم برای امیر هم می کنیم. پیش هر کسی که جایی نفوذ دارد می رویم و امیر را از زیر دست بی قانونی بیرون می کشیم و دست قانون می دهیم تا حکم برائتش را صادر کند. شکی در این نیست. می دانم که امیر هم شکی در این ندارد. اما آینده ی ایده آلی که من در ذهنم تصور می کنم – در کنار آزادی امیر که اتفاق می افتد – آینده ای است که تصمیم آقای پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ نتواند در سرنوشت کسی که جرمی مرتکب نشده است تأثیرگذار باشد. در آینده ی ایده آل ذهنِ من، تصمیم آقای پلیس در مقابل قانونِ خوب جایی برای عرض اندام نخواهد داشت.

 

لبخندت را دریغ مکن/جمشید آیین دار

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است

طرح افکندن این راز ، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

در این اندیشه ام که راز پایداری تو

در آن لبخند اثیری ،آمیخته با دردت در پیرامون توست

در فراسوی تو

بر مرز بودن و شدن

شبانه و از سر نفرت ، شعله ای از دردت بر کش

و خاکسترها را به شادی وزیبایی بر نه

همچنان پشت به غروب کن

همه چیز به رنگ سپیده دم است

لبخندت را از من دریغ مکن

من از آن روز که در بند تو ام آزادم، ای آزادی/امیر رشیدی

بعید میدونم امیر وقتی پشت میله زندان بره حس یک زندانی رو داشته باشه، الیته نه اینکه نداشته باشه ولی این حس براش حس غریبه ای نیست. فرق فقط در چند تا میله و دیوار هست که جلوی دید ظاهری اون رو گرفته. برای آدمی مثل امیر و در واقع برای هر آزادی خواه دیگری هم فرق فقط در همین هست.

وقتی شما نمی تونید با هموطنت حرف بزنی، وقتی نمیتونی افکارت رو بیان کنی وقتی نمیتونی در مورد قوانین کشوری که توش زندگی میکنی و مستقیم روی زندگی تو و خانواده و دوستان و همشهری ها و هم وطن هات اثر داره حرف بزنی، تو وقتی نتوتی کاری برای انسانی بکنی که از نابرابری و ناعدالتی زجر میکشه و طبعن هر انسان آزاده ای از این ظلم زجر میکشه، تو هم زندانی هستی.

فقط فرقت با زندانی فیزیکی همون چند تا میله و دیوار و بازجویی های گاه و بیگاه هست.

و تو امیر عزیزم از آن وز که در بند آزادی هستی آزادی، تو از اون روزی که واژه آزادی رو شناختی و برای آزاد کردن دختران و زنها و مادران کشورت از بند نابرابری تلاش کردی آزاد شدی و چه اهمیتی داره چند میله و چند دیوار، زندگی سخت میشه ولی تو آزادی. بزار چند احمق فکر کنن تو رو در بند کردن ولی اونها فقط جسم تو رو میتونن به بند بکشن نه روح برابری خواه و آزادی خواه تو رو.

این روزها نه امیر بلکه همه ما در زندانیم/کاوه رضایی

امیر…، هر چند که شاید در ظاهر نمی شناختمش، اما زیاد هم غریبه نبود، یکی مثل خود من، این روزها قرار است که برود تا آفتاب را فقط در زمان کوتاه هوا خوری تماشا کند.

اصلا شاید من دستگیر شده ام، شاید محمد، شاید آرش، شاید یاشار و… چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم و او امروز به نمایندگی از تمامی مردان برابری طلب به زندان محکوم شده، مردانی که دلتنگ جامعه ای برابر و انسانی ترند، به راستی که تمامی ما زندانی شده ایم و نه فقط امیر یعقوبعلی.

یک سال دیگر هم از کمپین گذشت، سالگردی که در آن امیر محکوم است و ما ناتوان تر از همیشه،…. تنها کاری که می توانم بکنم ادامه دادن آرمانش در یک سالی است که او به نمایندگی از من و هم فکرانم در زندان به سر خواهد برد، پس برگه کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیزرا ….

 

به جرم برابری خواهی!/آرش اقبالی

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد! به جرم جمع‌آوری امضاء، به جرم جلب حمایت دیگران برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز بر علیه زنان، برای حمایت از حداقل حقوق قانونی مادرانش، خواهرانش و دخترانش. برای تغییر قانونی که توسط مردان و نه در حمایت از مردان که در خدمت مردسالاری نوشته شده است! قانونی که مادران را کلفت همسر و پرستار بچه‌ها می‌شمارد و از لحاظ جانی و مالی و عقلی، زن را نصف مرد می‌انگارد. قانونی که کودکان 9 ساله را به چوبه دار می‌سپارد و زنان فقیر را از تنها چیزی که برایشان باقیمانده، یعنی کشورشان طرد می‌کند. قانونی که زن را کالایی می‌شمارد که بدون مالک، فرق نمی‌کند شوهرش باشد یا همسرش، هویت مستقلی نمی‌تواند داشته باشد. امیر نمی‌خواهد با یک کالا ازدواج کند! امیر ارزش برابری را می‌داند و هزینه‌ای که برای برابری پرداخته و می‌پردازد.

مردی به یکسال زندان محکوم شد- همانند امیر – ولی به جرم سنگ‌سار کردن و سوزاندن دختر چهارده‌ساله‌اش با دستان خودش. البته کشتن فرزند، خصوصاً فرزند دختر در این کشور جرم به حساب نمی‌آید ولی خشونت نهفته در این عمل باعث صدور این حکم گردید! امیر در چنین کشوری به یکسال زندان محکوم می‌شود که تشت رسوایی منادیان اخلاقش از بام افتاده است. این چیز عجیبی نیست که در چنین کشوری، امیر و امثال امیر محکوم شوند!

آری، امیر در چنین کشوری زندگی می‌کند. در کشوری که تنها چاره دختران ستمدیده‌اش خودسوزی است از دست تجاوز‌های بی‌رحمانه صاحب‌کارها. در کشوری که اولین مشاوره حقوقی ارائه شده به زنان و دخترانی که مورد آزار و اذیت جنسی یا خشونت خانوادگی قرار گرفته‌اند این است که سکوت کنند تا بیش از این آسیب نبینند! در کشوری که پرونده زهرا بنی‌یعقوب‌ها و زهرا کاظمی‌ها مختومه می‌شود بدون هیچ مجرمی تا امثال امیر بفهمند که در این دیار، عدالت چیزی بیشتر از مضحکه‌ای در دست صاحبان قدرت نیست!

افسوس و صد افسوس که هنوز نمی‌دانند که امیر و امثال امیر را نمی‌توان به این سادگی‌ها از پای در‌آورد و آنها را از راهی که در پیش گرفته‌اند منصرف کرد. تا ظلمی در این مرز و بوم هست و تا ظالمی، امیر و امثال امیر ساکت نخواهند نشست.

به امید آزادی و برابری…

 

تشویش کننده خودتانید/یاشار گرمستانی

سرکوب گران نه چندان گرامی آیا ما در زمره عمومی که اذهانشان می تواند مورد هجمه تشویش قرار می گیرد، نیستیم؟ اگر هستیم مسئولیت شما نسبت به تشویشی که با قوانین متحجرتان برای ذهن ما فراهم می کند، چه می شود؟ فقط امیر و امیرها می توانند اذهان را مشوش کنند؟ واقعا چه انتظاری از ما دارید؟ انتظار دارید چون امیر انسانی با خبر شود “پدری به دلیل شکی واحی با اطمینان از اینکه عقویت آنچنانی در انتظارش نخواهد بود، دخترک نه ده دوازده ساله اش را تکه تکه کرده” و مشوش نشود؟ انتظار دارید سرنوشت زنان بیوه بم که تنها امیدشان یعنی زمین به ارث رسیده از مخروبه ها بالاجبار به دولت واگذار شده را ببینیم و با فراغ بال هندوانه خورده و سریال های آبدوغ خیاریتان را سُک بزنیم؟ حتما مشکل از ماست که نمی توانیم سرنوشت دختر 12 ساله ای که برای جلوگیری از تجاوز به خود مرتکب قتل شده را تا پای چوبه دار دنبال کنیم و ککمان نگزد؟ یا شاید فکر می کنید تبدیل کردن انسان و روابط انسانی به کالایی قابل مبادله با قوانینی امثال چند همسری و تقلیل تعلق دو انسان به میزان توانایی مالی بر اساس لایحه به اصطلاح حمایت از خانواده جدیدتان، برای ما محیط روانی ای امن و بی تشویش ایجاد می کند؟ یا شاید شرایط دهشتناک کودکان مادرایرانی-پدرافغان که از حقوق اولیه انسانی شان چون تحصیل و بهداشت محرومند به ما آرامش می دهد؟

آیا ترس از سرنوشتی مشابه برای مادر، خواهر، دختر و همه زنهایی که به هر حال به دلیل درهم تنیدگی روانی جامعه روی روان ما هم تاثیر گذار اند، با توجه به قوانین درب و داغان بر آمده از شما و تفکرات پوسیده تان، قرار است هیچ انسان سالم و با وجدانی مثل امیر را مشوش نکند و اگر کرد او به رای شما بایدخفه شود تا دیگران مشوش نشوند؟ تازه فرای اطرافیان و کسانی که می شناسیم، اصولا مگر انسانی مثل امیر می تواند در جامعه ای باشد که چنین اتفاقاتی بطور قانونی و سیستماتیک(قانون و سیستمی که خودتان مسئول اصلیشان اید) هر روزه در آن اتفاق می افتد و مشوش نشود؟ در واقع این امیر و امثال امیر هایند که عمومیتی را تشکیل می دهند که ذهنشان را شما مشوش کرده اید و این حق را دارند که از شما به این اتهام شکایت کنند و چه طنز غریبی است معکوس شدن جایگاه شاکی و متهم در این محکمه.

به علاوه اگر حتی سهم کوچکی در آگاه ساختن جامعه از قوانین تشویش برانگیزی که شما مسئول تصویب و اجرای آنهایید و در نتیجه شاید بشود گفت سهمکی در خود تشویش داشته باشیم، پای انتخاب بین بد و بدتر به میان می آید. در انتخاب بین خیانتِ نگاه داشتن مردم در خوابی خرگوشی و داشتن سهمی کوچک در تشویشی که عامل اصلی آن هم باز خود شمایید، دومی انتخاب مناسب تری است که امیر و امیر ها آنرا برگزیده اند. چراکه خیانت به مردم چه از منظر وجدان انسانی چه از منظر قانونی جرم و گناه سنگین تری است از تشویش… تشویشی که حتی اگر قرار باشد برای آن محاکمه شویم، متهم ردیف اول آن قطعا خودتانید و شاید متهم ردیفهای آخر امثال امیر؛ یعنی مایی که با حکم امیر می خواهید مرعوبشان کنید… اگر چنین خیال خامی دارید آنرا از ذهنتان بیرون کنید. چراکه برای ما زندانِ جامعه ای که در آن به نوعی برده داری جنسی ترویج می شود و قانونی است، از حضور فعال در خود آن جامعه کمتر مشوش کننده است…

نبض شریان گرم تغییر و تلاش برای تغییر

جولای 22, 2008

گفتن و نوشتن از تجربه هایی که هر کدوم از ماهایی که تلاش می کنیم واسه جمع کردن همه ی اونایی که می خوان تغییر کنه این قوانین خیلی شنیدنی و خوندنی و اما تکراری هستش.

چون هر کدوممون واسه مشق فمنیست موندن و کمپینی بودن و تحقق اولین معلول کمپین (امضاگرفتن) خیلی تلاش ها کردیم و می کنیم و برای ادامه اش باید بکنیم و مسلما همه ی این تجربه ها به گونه های مختلف اما با ذاتی برای برابری برامون اتفاق افتادن.

اما بازخوانی و چندباره نوشتن تجربه ها و اتفاق های امضاگیری ولو کلیشه ای خیلی مهمه.

مهمه چون نشون می ده نبض این شریان انسانی هنوز گرم و مطمئن و پویا داره می زنه توی این بدن بیمار به ویروس قاتل انسانیت.

که تو حس می کنی هنوز باهم بودن با وجود همه ی مسبب های بی هم بودن معنا داره….که تو برگه ی کمپین رو برای هزارمین بار به يكي ديگه از اعضاي جامعه می دی و برای دهمین يا شايدم يازدهمين بار می شنوی که :

عذر می خوام …ولی من این و قبلا امضا کردم. راستش وقتی توی هفت تیر سوار تاکسی شدم یه خانم همسن خودم و تقریبا مسن بهم نشون دادن تا امضا کنم…اما خوشحال می شم بازم در موردش بشنوم…خب…چی کارها کردین از اون موقع تا حالا.؟!

و تو رو وامی داره که بنویسی از شیرین ترین مزه ی کمپینی تغییر برای برابری ولو اینکه برای چندمین بار باشه…اما هنوز به همون خوش مزه ایه بار اول و هنوز طعم کمپین در اون حس می شه.

یا اینکه یه روز قبل همین جریان تو در حالی که هنوز تحت تاثیر جلسه ی مطالعاتی فمنیستی خودت بودی یکی که تو مدت ها باهاش حرف زدی و از حقانیت راه برابری کمپین گفتی… حالی که همیشه مخالف بوده خودجوش میاد بحث رو راه می اندازه که :

راستی مسعود …از کمپین تون چه خبر … من هنوز پایه ی بحث هستم ها…

و تو با تجربه ای که داری می دونی این حرف و اشتیاق به بازخوانی بحثی که خود طرف قطعش کرده یعنی کلی فکر کردن من باب اون موضوع و نهایتا تاثیر حرف تو و کمپین در اون شخص … و با خوشحالی بحث رو در حالی که برگه ی کمپین رو بیرون می یاری از کاورش باز از نو شروع می کنی.

……….

دو سال برای تغییر ذهنیت پوسیده ای که چندهزار سال و به خصوص در هزاره ی اخیر بدجور ناجور در اساس انسان های اطرافمون تثبیت شده خیلی کمه… زمان زیادی باید صرف بشه که ناجوري آن به باد رود و لطف این پایدار.

اما به مدد راهوار هایی مثل کمپین و آدم هایی چون شما دوستان و همراهان و یاران کمپینی من …عضوی از اعضای برابری برای انسانیت بهتر طی می شه.

باهم باشیم و باهم بمونیم… نه با عینک انسانیت که با ذات انسانیت و روشن فکر گونه در برابر تمام متفاوتی اندیشه هامون و تحلیل های گونه گونمون در برابر مسایل یکسان. این حس شیرین رو از بین نبریم.

انسجامی که کمپین به عنوان اولین مسبب ایجاد کرد برای همه ی کسایی که به انسانیت می اندیشن و برابری خیلی خیلی خیلی و بازم خیلی … اصلا سلام.

سلام اي همواره هاي باشكوه برابري انسانيت

مسعوى شكوري

کمپین، روز کارگر و امنیت ملی

می 7, 2008

روز جمعه (6/2/87) در میدان آزادی دو نفر از اعضای کمیته پسران، پرچم این کمیته رو بالا نگه داشتن! و اونها کسی نبودن به جز “یاشار” و بنده، یعنی نویسنده این گزارش. “نازلی” هم اونجا حضور داشت که البته نمیدونم پرچم کدوم کمیته رو بالا نگه داشته بود! مدتها بود که ساعت 7 صبح نتوسته بودم خودمو به میدون آزادی برسونم؛ شاید نزدیک به 11 سال. بنابراین نتیجه میگیرم که یه اتفاق مهمی در پیش رو بوده که بنده بعد از یازده سال دوباره اینقدر همت از خودم نشون دادم! من از طرف یاشار حرف نمیزنم چون شاید اون هر روز اینقدر همت داره. در هر صورت بعد از یک ساعت معطلی، اتوبوس مجهزی که نمیدونم مربوط به بچه های ما میشد یا چپ ها اومد و مارو سوار کرد. دقیقاً نمی دونم در نهایت چند تا اتوبوس شد؛ ولی آخرای داستان به نظرم رسید که یه دویست نفری آدم دور هم جمع شده بودن. شور و شعف دوستان چپ که ماشاءالله وصف ناپذیر بود ما رو هم یواش یواش داشت جوگیر میکرد. خلاصه….

(دنباله…)

آیا برابری کافیست!

آوریل 19, 2008

شاید در نگاه اول شعار “تغییر برای برابری” که شعار اصلی مطرح شده در کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز بر علیه زنان می‌باشد، آرمان نهایی جنبش فمینیستی در ایران به نظر برسد (البته به غیر از فمینیست‌های رادیکال که اصولاً به برابری اعتقادی ندارند!) ولی به نگاه عمیق‌تر به لایه درونی‌تر جامعه، پی می‌بریم که برابری بدون عدالت و آزادی، حکم چاقویی بدون لبه تیز را دارد که اگرچه در ظاهر ممکن است شمایل یک چاقو را در ذهن تداعی کند ولی در عمل، بجز استفاده به عنوان دکور، کارایی برای آن متصور نیستیم. در شرایط بسته جامعه امروز ایران هم صرف تاکید بر برابری حقوق زن و مرد، آن هم در شرایطی که حتی قانون نابرابر فعلی هم جایگاه چندانی در اداره امور جاری کشور ندارد و قانون اساسی به راحتی توسط نهاد قدرت که در نبود حداقل آزادی بیان و حقوق شهروندی، به یکه تاز میدان بدل شده، نقض می‌گردد، چیزی جز همان طلب کردن شمایل چاقو نیست، که حتی همین خواست محدود و سطحی هم مورد غضب عالی‌جنابان قرار گرفته و عکس‌العمل شدید ایشان را در بر داشته است.

سوال من از برخی از فعالین جنبش زنان که با این شعار “فعالیت ما صرفاً اجتماعی است و تنها در محدوده تغییر قوانین مطرح شده در کمپین”، مرتباً بر طبل دوری از سیاست می‌کوبند و چشم بر مسایل جاری کشور می‌بندند اینست که آیا ایجاد مزاحمت روزمره برای دختران و پسران در سطح شهر تحت شعار مسخره “تامین امنیت اجتماع” یا همین مساله اخیر گشتن ساک خرید خانم‌ها در مقابل چشم شهروندان یا کشاندن طرح ارشادی نیروی انتظامی به شرکت‌های خصوصی امری قانونی است یا با گشتن ساک خرید آقایان و برقراری برابری مشکل شما حل خواهد شد که این قدر بر طبل تو خالی اصلاح قانون می‌کوبید؟ (شاید هم از هزینه خواستن عدالت هراس دارید که چنین چشم بر حقیقت مقابل رویتان فرو بسته‌اید!)

البته بنده قبول دارم که موارد مطرح شده در کمپین، بخش عمده‌ای از تبعیضات قانونی بر علیه زنان را پوشش می‌دهد ولی آرمان شهر این قافله چیزی نیست جز رسیدن به شرایط اسف بار زندگی مردان در جامعه‌ای که حداقل رفاه و داشتن کوچکترین حریم خصوصی توسط حاکمیت چه برای مردان و چه برای زنان به رسمیت شناخته نشده است (به جز نور چشمی‌ها و افرادی که خود را قیم و صاحب مال و جان و فکر این ملت می‌پندارند) و به قول شما در این مورد همه برابرند (البته به جز عزیزانی که برابرترند) و روز به روز هم با پاس زحمات دولت محترم بر این برابری افزوده می‌شود و فقر به صورت سهمیه بندی شده با سهمیه تقریباً یکسان در بین بیش از نود درصد جامعه توزیع شده است!

در این خانه که در آتش می‌سوزد و دود سراسر فضای خانه را پوشانده، صحبت از تغییر دکوراسیون آن هم با هزینه فراوان، دردی از مستاجر بینوایی که جز این مسکن ویران، سرایی برای زندگی سراغ ندارد دوا نخواهد کرد. در شرایطی فعلی که جمع کردن امضاء برای دستیابی به خواسته‌های محدود و مشخص کمپین کار نسبتاً پرهزینهای محسوب می‌شود و امضاء کنندگان بیانیه‌ هم با توجه به در نظر گرفتن هزینه‌های جانبی اقدام به امضاء کردن بیانیه می‌کنند (و همین موضوع هم باعث شده تا افراد بسیار کمتری حاضر به امضاء کردن باشند)، نادیده گرفتن شرایط و هزینه‌های تحمیل شده بر کمپین و اعضای آن و امضاء کنندگان بیانیه، موضوعی نیست که بتوان به سادگی و بی‌تفاوت از کنار آن گذشت. امضاهایی که صد‌ها برابر ارزشمندتر است از امضایی که در شرایط عادی و صرفاً به علت موافقت با محتوای بیانیه انجام گرفته باشد و به نظر نگارنده این امضاءها مسئولیتی بیشتر از خواسته‌های مطرح شده در بیانیه کمپین را بر دوش کنشگران آن می‌نهد.

به نظر من هدف اصلی کمپین یک میلیون امضاء تامین برابری به همراه حداقل عدالت و حقوق شهروندی چه برای مردان و چه برای زنان است و تنها با شرط کافی این معادله است که می‌توان کور سویی از امید را برای داشتن فردایی بهتر از امروز در ذهن مجسم کرد.

آرش اقبالی

مطلبی در جواب از نیکزاد زنگنه به نقل از خبرنامه امیرکبیر

کی از سوسک می ترسه؟

آوریل 15, 2008

تو محافل مردونه وقتی مردی رو به جهت ترس از زنش یا بهتر بگیم زن ذلیلی مورد تمسخر قرار میدن معمولن این جمله زیاد شنیده میشه که “مردها از زنها میترس و زنها از سوسک” و معمولن هم زنها میگن که ما چندشمون میشه ولی نمی ترسیم.

من میخوام امروز ثابت کنم که زنها اگر هم ترسو بودن در طول زمان(حداقل این 30 سال گذشته) از خیلی امثال ما مردها شجاع تر شدن. اثباتش کار چندان سختی نیست.

اجاز بدید از کوچه و خیابون شروع کنم. اوایل انقلاب و کمیته رو به یاد بیارید، زمانی که به راحتی میشه اون رو در قالب بخشهایی از فیلم پرسپولیس دید. بیشترین بگیر و ببند ها در بین زنها بود. به لباسشون گیر میدادن به موهاشون و خیلی چیزهای دیگه ولی خوب به گذشت زمان دقت کنید. دقت کنید که چطور مد رو در اختیار گرفتن تا انواع و اقسام مانتوها رو روسری ها رو درست کنن که هر کدوم به شکلی توجیه می شد و امروز که کمیته خودش رو در قالب گشت ارشاد در سطح شهر نشون میده(این قسمت رو داشته باشید باهاش کار دارم).

کمی بریم تو مجامع خصوصی تر؛ خونه ها. قدیمتر زن رو از دختر به وسیله ابروی برداشته و این طور نمادها شناسایی می کردن، اگر خاطرتون باشه حتمن دیدید که چطور یواشکی میرن زیر ابرو ور میدارن تا جلوی تفکر پدر خودشون بایستن و بگم چی رو چطور دوست دارن و می پسندن.

نگاهی به باشگاه های ورزشی بکنید. آیا در 25 سال پیش تعداد ورزشگاه ها و استخرها و … برای زنها بیشتر بود یا امروز؟ در 15 سال پیش دختران ما بیشتر تو رشته های ورزشی به شکل قهرمانی ظاهر میشدن یا امروز؟ امروز کا به جایی رسیده که با فشار از مسئولین میخوان تا لباس شنای اسلامی رو به مراجع نشون داده و از اونها برای شرکت در مجامع بین المللی ورزشی فتوا بگیرن. امروز تیم ملی جودو دختران در آستانه شرکت در مسابقات جهانی هست و اولین تیم بولینگ دختران هم اعزام شد. امروز تیم ملی بسکتبال دختران نه تنها از حضور تو مجامع جهانی ترسی نداره بلکه با شجاعت اعلام میکنه که ما از پیش باخته نیستیم. دختران اسکواش باز ما به شدت در پی کسب اجازه برای شرکت در مسابقات هستن.

به یاد بیار جایی رو که گفتم باهاش کار دارم، با مثالهای بالا نشون دادم که دختران با شجاعت هر چه بیشتر با همه محدودیت ها بر خورد کردن و امروز تو دنیا حرفهایی برای گفتن دارن، حالا گشت ارشادی رو به یاد بیارید که برای ارشاد دختران خود رو مسلح به سلاح کمری و اسپری فلفل و باتوم کرده! آیا اینها ابزار ارشاد هست یا ترساندن دزد و قاتل و …. آری! امروز دیگر کسی از کمیته نمیترسه که مسلح بودن کمیته امروزی به انواع سلاح سرد و گرم نشون از ترس اونها از رشد دختران ما داره. امروز دیگه این دختران و زنان ما نیستن که میترسن.

آنها نه تنها نمیترسن بلکه به من و شما هم یاد میدن که هیچ چیزی با غرغر کردن تغیر نمیکنه و شجاعانه برای تغییری که میخوان در جامعه بدن اقدام میکنن

امیر رشیدی

و لعنت بر روزگاری که رسانه ملی تحقير جنسيتی زن را در جامعه گسترش دهد

آوریل 11, 2008

نمایش سریال “پیامک از دیار باقی” در عید (که از قرار معلوم زمانی برای شادی است) باز دهن کجی ای به تغییر در جامعه بود. رسانه ملی که از محل منابع ملی تغذیه می شود، به ضد ملت تبدیل شده و نفرت جنسیتی را گسترش می دهد. عجب جامعه آزادی داریم که مردسالاران حتی از رسانه ملی هم برای توجیه کثافت کاریهایشان استفاده می کند. فرهنگ سازی ای که قرار است در خدمت عقب گرد تاریخی و تحقیر جنسیتی زنان ایجاد شود از محل ثروت ما ایرانیان تامین می شود. بازیگرانی که جیبهای خود را از این محل پر می کنند باید جواب پس دهند و بگویند که با چه انگیزه ای –به خصوص زنان این سریال- تحقیر هر روزه زنان ایران را در رسانه ملی تبلیغ می کنند. روزی تمام شما تاوان فساد خود را خواهید داد و تمام شما به داوری عمومی خواهید نشست. در آن دادگاه هیچ کس شما را ار یاد نخواهد برد؛ و اولین آرزوی من –به شخصه- برای شما این است که خیانتِ نه یک باره، که دایم همسرانتان –چه زن و چه مرد- را به طور دایم ببینید؛ و آنزمان داغ افزایش تحقیر زنان –این کالا و عروسک احمق ایده آل مردسالاری- را بر پیشانی خود همراه داشته باشید. و لعنت به روزگاری که انسانهای فاسد، وظیفه فرهنگ سازی را به عهده گیرند. هر چه بگندد نمکش می زنند….

پیام جامعه به پیامکهای شما این است: به قعر گورستان، جایی که از آنجا آمده اید بازگردید.

مگه خلاف شرع کردم؟

آوریل 7, 2008

شايد داستان از «دنيا» شروع شد؛ اولين فيلي که محمدرضا شريفي نيا، به عنوان مردي که شوهرِ دو زن بود، بازي جديدي را آغاز کرد. پس از آن در فيلم «نصف مال من، نصف مال تو»، و به تازگي با سريال «پيامک از ديار باقي» که از تلويزيون دولتي پخش شد، اين بازي ادامه پيدا کرد.

بازي مردي که بنا به «اقتضائات طبيعي مردانه» (!) به چند زن بطور هم زمان علاقمند مي شود و با هر دو آنها ازدواج مي کند. اما به دليل قبحي که در جامعه وجود دارد، اين دو ازدواج را از آنها پنهان نگاه مي دارد. سرانجام طي اتفاقاتي اين دو زن از اينکه «هوو»ي يکديگر هستند، مطلع مي شود، و در پاسخِ تمام اين مشکلات جناب شريفي نيا عنوان مي کند که: «خلاف شرع که نکردم»!

اينکه سياستگذاران صدا و سيما يا وزارت ارشاد در جهت ترويج فرهنگ زن ستيز برنامه ريزي کنند، چندان عجيب و دور از ذهن نيست، حتي اينکه بازيگران و هنرمنداني حاضر شوند که به خاطر گذران زندگي در چنين فيلم هايي ايفاي نقش کنند باز هم دور از ذهن نيست؛ اما اينکه يک بازيگر که سابقه و چهره اي شناخته شده در سينماي ايران دارد حاضر باشد به طور متوالي در چنين نقش هايي حاضر شود، جاي تامل دارد.

متاسفانه، مرداني در جامعه هستند که نگاه و رفتاري تبعيض آميز عليه زنان دارند و حقوق انساني يک زن را براي يک زندگي برابر و عادلانه به رسميت نمي شناسند. يکي از حوزه هاي اين حقوق نابرابر، مربوط به روابط خانوادگي است. چندهمسري که سنتي مردسالارانه است و توسط برخي گرايشات مذهبي نيز توجيه مي شود، نمونه بارزي از تبعيض عليه زنان به شمار مي آيد.

محمدرضا شريفي نيا، به يکي از مرداني تبديل شده است که نماد ترويج اين نابرابري و تبعيض به شمار مي آيد. البته، مردان در ترويج اين نابرابري تنها نيستند. زناني نيز هستند که مناسبات مردسالارانه را بازتوليد مي کنند. شهره لرستاني، بازيگر ديگري است که در دو فيلم اخير به عنوان زني که توجيه گر ازدواج موقت از منظري زنانه است، ايفاي نقش مي کند. تکرار اين گونه نقش ها از سوي اين دو بازيگر نمي تواند تصادفي و ناخودآگاه تلقي شود.

لغو قانون چندهمسري، يکي از مطالبات دهگانه کمپين يک ميليون امضاء به شمار مي آيد. تغيير اين قانون تنها از طريق ترويج اين خواسته در حوزه هاي مختلف اجتماعي ميسر است. مسلماً عرصه سينما و تلويزيون عرصه اي تاثيرگذار بر جامعه به حساب مي آيد، لذا اعتراض به چنين فيلم هايي و تلاش براي استفاده از رسانه ها در ترويج برابري خواهي جنسيتي مي تواند به عمومي شدن گفتمان برابري و در نهايت تغيير قوانين تبعيض آميز ياري رساند.

کاوه مظفری

عروسک

آوریل 5, 2008

روز آخر سال بود که به همراه همسرم به قصد خرید کادو برای خانواده بیرون رفته بودیم. شلوغی و هرج و مرجِ آخرِ سالِ مغازها، همیشه برایم جذاب است و برای من از آن جذابتر، این بود که ببینم والدین برای کودکان خود چه می خرند. به یکی از مغازه های فروش وسایل بازی بچه ها رسیدیم. من توجه چندانی به محتوای اسباب بازیها نمی کردم. ولی همسرم توجه ام را به چیز جالبی جلب کرد. اسباب بازیهای مختص دختران را نشانم داد که همه وجودش پر بود از آشپزخانه و اوتو و در یک کلام پرورش ذهن یک کودک که تو باید برای بودن در این مکان تربیت شوی! درست کنار آن، اسباب بازیهای پسرانه بود که پر از لوازم فنی و ساخت و ساز و مهندسی؛ که راه مناسبی است برای آموزش ذهن یک کودک به منظور خلاقیت، تولید و باروری. و اینگونه است که دو ذهن از کودکی، یکی برای مهندسی و دیگری برای خانه داری پرورش می یابند واز آن بدتر شکل می گیرند؛ نه فقط برای خود؛ که برای همه نسلهای بعدی. مخاطبی که می داند چه می گویم، می تواند حدس بزند که چه غم عمیقی وجود دو نفر از فعالان حقوق زنان را در برگرفت. از مادران و پدران ما گذشت؛ اینک دختران و پسران ما را هدف گرفته اند. باید فکری به حال آنها کنیم.

چند روز قبل از این اتفاق، به همراه همسرم مهمان یکی از دوستانمان بودیم که تفکرات به شدت مردباورانه ای داشت. بحث شدیدی میان ما در گرفت که آیا زنان در جامعه ما در شرایط برابری قرار دارند، یا حتی فرصت برابری دارند که از آنها قدرت بروز استعدادهای برابر را می خواهیم. بعد از دیدن اسباب بازیهای جنسیتی نمونه مشخصی از عدم وجود شرایط، فرصت و قدرت مساوی بروز استعدادها در مقابلمان بود. فقط یک حرف برای گفتن داشتم:

همه ما کودکی پر از تبعیض داشته ایم. فقط و فقط کافیست کور نباشیم. و لعنت به روزگاری که انسانهایش علی رغم بینایی، کور باشند.

سیاوش خدایی

رابطه سربازی و مردانگی

مارس 7, 2008

از دیرباز شنیده‌ایم که سربازی رفتن پسر‌ها در مرد شدن آنها نقش بسزایی دارد و به قول معروف تا کسی سربازی نرفته باشد مرد نخواهد شد. اگر از دیدگاه عامیانه به این موضوع بنگریم، درمی‌یابیم که به طور کلی هر گونه سختی کشیدن و مورد خشونت قرار گرفتن برای مردان مورد تشویق قرار گرفته و باعث بیشتر شدن اعتماد به نفس و افزایش روحیه مبارزه‌طلبی برای مواجه با ناملایمات روزگار قلمداد می‌گردد در صورتی که چنین تفکری غالباً درباره خانم‌ها خیلی کمتر به چشم می‌خورد. مثلاٌ در هیچ جا نشندیده‌ایم که مثلاً خانمی که مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته یا کتک خورده و مورد تحقیر و توهین و فشار جسمی و روانی قرار گرفته، برای مواجه با سختی‌های زندگی آماده می‌شود و برعکس اینگونه قلمداد می‌شود که چنین زنانی ظرافت و لطافت و به قول معروف، زنانگی خود را از دست داده‌اند و تبدیل به کوهی از احساس خشم و انتقام گشته‌اند.

حتی در بسیاری از موارد، خشونت معادل با واژه مردانگی قلمداد می‌شود این طرز تفکر در بیشتر فیلم‌های ژانر اکشن فیلم‌های هالیوودی حکم‌فرمایی می‌کند که مردی خشن و از جنس فولاد، به تنهایی لشکری از آدم‌های شرور را از میان بر می‌دارد و معشوقه‌اش هم که اغلب توسط همین انسان‌های شرور گروگان گرفته شده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته، ناامیدانه رسیدن عشقش را انتظار می‌کشد یا مثلاٌ پسری که هر روز مورد آزار و اذیت همکلاسی‌های خودش قرار گرفته و از دعوا کردن و کتک خوردن از آنها دوری می‌کند، نهایتاً تصمیم می‌گیرد که با چند نفر بزرگتر از خود به تنهایی درگیر شود و با کتک خوردن از آنها، مردانگی خود را ثابت کند.

پس از ذکر مقدمه‌ای خواستم تجربه‌ام را درباره خاصیت‌های خدمت سربازی و رابطه آن را خصوصیت‌های مردانه را بیان کنم. اولین چیزی که در مورد دوره آموزشی به ذهن می‌رسد دوره‌ای است که یک مرد را تبدیل به یک سرباز می‌کند و تمامی خصوصیت‌های فردی وی را از او سلب می‌کند و او را در یک قالب از پیش تعیین شده قرار دهد به نام یک سرباز که ماشینی است بدون اراده در خدمت فرمانده یا سلسله مراتب. فردی که حق فکر کردن یا تصمیم گرفتن در مورد درستی اعمال خود را ندارد و در مواقع مورد نیاز باید بکشد یا کشته شود تا قاب عکسش هم چوبی باشد برای تهدید بقیه و در خدمت سلسله مراتب. در دوره خدمت سربازی تهدید و تحقیر جزئی لاینفک از فعالیت روزمره را شامل می‌شود و سختی‌ها و فشار‌های جسمی تنها در کنار این فشار‌های روحی است که می‌تواند یک انسان را تبدیل به یک سرباز کند. سربازانی همه با لباس‌های هم‌شکل و قیافه‌های مثل هم که مثل دسته‌های کارت آنقدر بر می‌خورند تا کاملاً یکنواخت و یکسان شوند و تسلیم نظم ظاهری و بی‌اندازه احمقانه.

یک نفر در آمار یعنی یک نفر از 100 نفر در گروهان یا یک پانصدم گردان. یعنی آجری در دیوار نظام که در صورت عدم هماهنگی خرد می‌شود و به عنوان کسری در آمار به سلسله مراتب گزارش می‌شود تا در اولین فرصت جایگزین گردد. شاید یکی از کار‌های خیلی سخت در دوره آموزشی پیدا کردن فرد خاصی در میان دیگران باشد چون همه هم‌شکل و هم لباس هستند. هدف نهایی شاید آماده کردن تو برای حل شدن در جامعه‌ای باشد که ارزشی برای فردیت تو قایل نیست و از تو هیچ نمی‌خواهد جز آنکه چرخ دنده‌ای ناچیز باشی برای چرخاندن چرخ جامعه‌ای که ترا از درون تهی می‌کنو تا برای بقا حاضر به تن دادن به هر کاری باشی و در مورد درستی یا نادرستی آن فکر نکنی و فقط اطاعت کنی از کسانیکه که در سلسله مراتب جامعه از تو بالاترند و اندکی از فشار طبقه بالا را بر زیر دستانت تخلیه کنی تا خرد نشوی! بیشترین مشکلات در دوره سربازی مربوط به نیاز‌های اولیه انسان مانند آب، غذا و تخلیه مثانه و روده است و وقتی دو روز آب در اختیار نداشته باشی آن زمان پی می‌بری که انسان چقدر موجود حقیر و ناتوانی است و چاره‌ای ندارد جز اطلاعت محض از کسانیکه چون فرزندی یتیم و بی‌پناه و بدون اختیار، بدست آنها سپرده شده است تا از او انسانی بسازند که بتواند در شرایط لازم برادرش را تکه پاره کند. تنها عاملی که زندگی در شرایط غیر انسانی را برایت قابل تحمل و توجیه می‌سازد، همراهی اطرافیانت است که ناگزیر تو را در این راه از پیش تعیین شده همراهی می‌کنند و در راه مرد شدن با تو هم گام می‌شوند.

نکته جالب اینجاست که در نظر خیلی‌ها داشتن سرباز زن نشانه توسعه فرهنگی و رشد جامعه قلمداد می‌شود یا بعضی از دختر‌ها مشتاق گذراندن دوره خدمت سربازی هستند که نشان دهنده دیدگاه ارزشی نشان داده شده از شمایل یک سرباز توسط صاحبان قدرت است و متاسفانه تا وقتی که پدیده‌ای به نام جنگ و ظلم در دنیا ریشه کن نشده باشد، نیاز به هیزم برای روشن نگه داشتن آتش آنها برطرف نخواهد شد و کلمه “سرباز” از کتاب‌های لغت، قلم نخواهد خورد.

به امید روزی که تعریف مردانگی به واژه انسانیت نزدیک‌تر شود تا واژه خشونت و حماقت.

آرش اقبالی

دم خروس را باور می کنيم

مارس 1, 2008

مدتی پیش خبری شدینیم مبنی بر که یکی از ارازل و اوباش را در یکی از شهرستانها با لباس زنانه در سطح شهر گرداندند. جدیدا هم جایی این را خواندم که در وزرا تن پسری چادر مقنعه کردند و مجبورش کردند با آن پوشش عکس بگیرد. واضح است که این لباس را به قصد تحقیر بر تن این دو نفر پوشانده شده بود و نکته ای که از این نوع برخورد با کمی دقت ظاهر می شود ذات واقعی نگاه ساختار قدرت فعلی به نمایندگی نیروی انتظامی به زنان و پیشش شان است. نگاهی دقیقتر به خبرهایی اینچنین به مساله دست برادران را در زمینه ای دیگر رو می کند: بر عکس همه ظاهرسازی هایی که برای توجیه شرایط فعلی می کنند که زن بر اساس آنچه ما می گوییم بپوششند(و به زور آنرا اعمال می کنیم)، ال است و بل است و مقام والای واقعی خود را دارد، مساله در واقع طور دیگری است. این حکم کلی اینحا نیز جواب می دهد که جایی که کسی قصد ظاهر سازی است باید دنبال مواردی گشت که بطور غیر مستقیم واقعیت را دید. این نکته بسار روشنگر است که زمانی که نیروی انتظامی ما می خواهد کسی را تحقیر کند، پوشش زنانه را مناسب می بیند و ذهنیت پلید واقعی ای آشکار می گردد مبنی بر اینکه این لباس را به قصد سرکوب و تحقیر بر تن زنان ما می کنند همانطور که بر تن آن مجرمان نه به قصد پوشاندن گوهر در صدف به قول خودشان؛ مگر اینکه مجرمان و متهمان را هم مستحق صدف می دانستند! واضح است مانند مورد گرداندن آن مجرم برای دادن درس عبرت به دیگران و فراگیر کردن رعب و وحشت، همه این بگیر و بزن و ببندهای گردن کلفتان عزیز نه برای ارزش گزاردن به زنان یا حتی ارزشی فراتر(ارزش های مذهبی صرف) بلکه تنها برای ایجاد ذهنیت سرکوب در همه است. بهتر است پیشاپیش این جواب را هم بی اعتبار بدانم که “لباس زنانه در جایگاه خود بر تن زن تحقیر کننده نیست و بر تن مرد چون در جایگاه خود نیست موجب تحقیر می شود”. چراکه پوشاندن ناهماهنگ(با ادبیان برادران صدف بدون گوهر) تنها عجیب و بی معنی است نه تحقیرآمیز. به علاوه از بین این همه لباس نامربوط به شخصیت چرا باید لباس زنانه انتخاب شود؟ بهتر است که وقت خود را برای پنهان کردن قدرت برهنه شان و تحقیری که پوشش زنانه را موید آن می دانند، نکنند. خیلی وقت است یاد گرفته ایم دم خروس برادران را باور کنیم نه قصم حضرت عباس شان را.

یاشار گرمستانی